مه همه جا را فرا گرفته بود. به سختی می شد جایی را دید. صدای شرشر جویباری می آمد که در مه پنهان بود. باد سردی می وزید. من روی چمن ها ی خیس راه می رفتم ؛ ولی احساس می کردم که دارم روی ابرها راه می روم. نمی توانستم جایی را ببینم. در منظره ی جالب و هیجان انگیزی قرار داشتم. جایی که در مه نهفته بود ، پنهان بود. من در جای عجیبی بودم. هم عجیب و هم هیجان انگیز. تابستان بود و من لباس های زمستانی بر تن داشتم!

چند ساعت گذشت. نور خورشید از لای مه سرد بیرون آمد. این نور همه جا را روشن کرد. مه رفت. زمین بار دیگر زیبایی خود را به نمایش گذاشت. گل های بابونه و مینا ، زمین را سفید پوش کرده بودند. طرفی دیگر گل های زرد و بنفش روییده بودند. بوی این گل ها فضا را پر کرده بود. گنجشکان پرواز می کردند. قناری ها آواز می خواندند. پروانه ها با هم بازی می کردند. همه ی این ها آزاد بودند و در آرامش به سر می بردند. نه این که در قفس بالا و پایین بپرند. خورشید از آن بالا همه چیز را می دید. این همه زیبایی مرا دیوانه کرده بود. طوری که می خواستم همه ی این گل ها ، پرنده ها ، پروانه ها و همه و همه را در آغوش بگیرم. اما جوری که به هیچ چیز آسیبی وارد نیاید. می خواستم در این منظره بدوم و شعر "درگلستانه" را بخوانم جوری که گل ها له نشوند. من از این منظره ی زیبا در حیرت بودم. آخر اینجا مثل بهشتی بود که بر روی زمین قرار داشت. وقتی که این جا را مه فرا گرفته بود، من فقط می توانستم چند قدم جلو تر را ببینم؛ اما وقتی که مه رفت، تا چشم کار می کرد گل بود و زیبایی.