هرکسی بهش می رسید،میگفت: نور بالامیزنی!

گفتم: نور بالا میزنی!

گفت: کلیدش اتصالی کرده.

هرچه بیشترمی گشتم کمتر پیداش میکردم. بالاخره دیدم پشت سنگی پنهان شده، هم گریه میکنه و هم گریه و ناله و مناجات بچه ها رو که آنطرف سنگر بودند، ضبط میکنه. مرا که دید اشک هایش را پاک کرد و انگشتش را روی دماغش گذاشت:هیــــس!!

گفتم: چرا؟

گفت:نوربالا میزدن،گفتم مچ گیری کنم!

<><><><><><><><><><>

رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.

-چه امضا بکنی، چه امضا نکنی، من میرم! اما اگه امضا نکنی، من خیالم راحت نیست شاید هم جنازم پیدا نشه.

در دل مادر آشوبی به پا شد. رضایت نامه را امضا کرد.

پسر از شدت شوق سر به سر مادرش می گذاشت.

- جنازه ام را که آوردند، یه وقت خودت رو گم نکنی بیهوش نشی ها.چادرت را هم محکم بگیر!